ابلیس
part 5۷
بعد از رفتن فئودور به دنبال دازای رفت و تصمیم گرفت اول به اتاقش سر بزنه...در زد و دازای اجازه شو داد و چویا وارد اتاق شد اما بعدش محکم به در کوبیده شد و لباش توسط دازای اسیر شد...اونقدری خشن میبوسیدش که باعث شد لبش زخم بشه و خونش تا چانه اش بیاد.
دستاشو رو سینه ی صاف و محکم دازای گذاشت و سعی کرد به عقب هولش بده اما نتونست. از حس کبود نفس تقلا کرد تا اینکه دازای ازش جدا شد
+ آخ...دازای تو چت شده
دازای با چشمای سرخ بهش خیره شد
_ من از اون مرتیکه متنفرم میفهمی؟ بعد تو دعوتش میکنی اینجا هیچ دستشو هم میگیری؟ چرا نمیفهمی متعلق به کی هستی هوم؟ حتما باید یه بلایی سرت بیارم احمق ؟؟؟؟؟
جمله آخرو بلند داد زد که چویا خودشو بیشتر به در چسبوند
+ ا...آروم باش...قول میدم تکرار نشه
لباش گز گز میکرد و میسوخت
_ امشب یه درسی بهت میدم تا جرعت این که دست یکی دیگه رو بگیری رو نداشته باشی...زیادی خوب بودم؟ اره؟؟
کلمه آره رو با تن صدای بلند گفت که چویا سرشو پایین انداخت
+ ببخشید
_ نه...بخشش بسه...دیگه نمیبخشم چویا بار چندم بود گفتم بهش نزدیک نشو...تو جرعتشو داری یه بار دیگه اون لعنتی رو برو ببین...اونوقت متوجه میشی من کیم
چویا رو بین خودش و در اسیر کرد و سرشو وارد گردنش کرد و کبودی قابل توجه ای رو گردنش کاشت و روی مارک رو لیس زد که چویا تو جاش لرزید
_ این نشونه مالکیت من رو توعه...بدون مال کی هستی!
آروم اما محکم گفت چویا سری تکون داد...برای اینکه بتونه آروم ترش کنه به درد لبش توجه نکرد و نرم لباشو رو لبای دازای گذاشت و آروم بوسیدش...حس اینکه دازای روش حساس بود دیوونش میکرد و باعث میشد امیدوار بشه...اره به آینده شون امیدوار بشه که باهم زندگی دارن...میتونن بسازن
........................
صبح فردا بیدار شد و دازای رو کنارش ندید و باعث شد بغض راه گلوشو ببنده...دیشب شب رویایی نبود...برای چویا آخراش لذت بخش بود چون در اصل یه تنبیه بود و حالا چویا توان بلند شدن نداشت و حداقل انتظار داشت دازای پیشش بود...اما اون چویا رو فقط شریک جنسیش میدید...هیچوقت در هین رابطه باهاش مهربون نبود و بدجنس تر از هر موقع میشد.
خدمتکار وارد اتاق شد و سینی رو کنار میز گذاشت
" دازای ساما گفتن براتون صبحونه رو بیارم اتاق...و گفتن کمکتون کنم...چه کمکی ازم بر میاد؟ "
چویا آروم گفت
+ کمک لازم ندارم میتونی بری
خدمتکار تعظیم کرد و چویا سعی کرد درد کمر و پایین تنه اش رو نادیده بگیره و موفق شد بلند شه که مایع ای سفید رنگ ازش خارج شد و لعنتی به دازای فرستاد
+ مرتیکه عوضی...لعنت بهت دازای!!!!
جمله دوم رو بلند داد زد و لنگ زنان تا حموم رفت و روی وان نشست و سعی کرد اون مایع سفید رنگ رو بیرون بکشه ولی درد بهش اجازه نمیداد...بار اولش نبود اما هنوز عادت نکرده بود.
بعد از حموم کوتاهی با حوله رو تخت نشست و متوجه شد رو تختی عوض شده...لبخندی زد و صبحونه اش رو خورد و رو تخت دراز کشید...توان بلند شدن نداشت و ماموریت شون هم فردا بود و امیدوار بود تا فردا بتونه درست راه بره.
.........................
به هزار یک بدبختی از اتاق بیرون اومد و سمت پذیرایی رفت و دازای رو در حال کتابخواندن دید
+ احمق لندهور تو چرا منو ول کردی ابله
_ چون کار داشتم
چویا لنگ زنان رو مبل نشست و دازای نیشخند زد...
_ خیلی بنفش بهت میاد
چویا جا خورد...لباسش مشکی بود و نمیدونست دازای چیو میگه
_ اون لکه های رو گردنت...احمق جون
چویا سرخ شد و با عصبانیت گفت
+ نمیبخشمت...زدی داغونم کردی الانم نیشخند میزنی؟ تو خیلی پرویی
_ خب یه شریک ساده ای...زنم نیستی که ازت مراقبت کنم
+ تو کلا کم داری...ایی
دستشو رو کمرش گذاشت و دازای با نگاه بدی بهش گفت
_ از تنبیهت درس بگیر...یا نکنه بازم میخوای؟
_____________________________________________________________
ادامه دارد...
بعد از رفتن فئودور به دنبال دازای رفت و تصمیم گرفت اول به اتاقش سر بزنه...در زد و دازای اجازه شو داد و چویا وارد اتاق شد اما بعدش محکم به در کوبیده شد و لباش توسط دازای اسیر شد...اونقدری خشن میبوسیدش که باعث شد لبش زخم بشه و خونش تا چانه اش بیاد.
دستاشو رو سینه ی صاف و محکم دازای گذاشت و سعی کرد به عقب هولش بده اما نتونست. از حس کبود نفس تقلا کرد تا اینکه دازای ازش جدا شد
+ آخ...دازای تو چت شده
دازای با چشمای سرخ بهش خیره شد
_ من از اون مرتیکه متنفرم میفهمی؟ بعد تو دعوتش میکنی اینجا هیچ دستشو هم میگیری؟ چرا نمیفهمی متعلق به کی هستی هوم؟ حتما باید یه بلایی سرت بیارم احمق ؟؟؟؟؟
جمله آخرو بلند داد زد که چویا خودشو بیشتر به در چسبوند
+ ا...آروم باش...قول میدم تکرار نشه
لباش گز گز میکرد و میسوخت
_ امشب یه درسی بهت میدم تا جرعت این که دست یکی دیگه رو بگیری رو نداشته باشی...زیادی خوب بودم؟ اره؟؟
کلمه آره رو با تن صدای بلند گفت که چویا سرشو پایین انداخت
+ ببخشید
_ نه...بخشش بسه...دیگه نمیبخشم چویا بار چندم بود گفتم بهش نزدیک نشو...تو جرعتشو داری یه بار دیگه اون لعنتی رو برو ببین...اونوقت متوجه میشی من کیم
چویا رو بین خودش و در اسیر کرد و سرشو وارد گردنش کرد و کبودی قابل توجه ای رو گردنش کاشت و روی مارک رو لیس زد که چویا تو جاش لرزید
_ این نشونه مالکیت من رو توعه...بدون مال کی هستی!
آروم اما محکم گفت چویا سری تکون داد...برای اینکه بتونه آروم ترش کنه به درد لبش توجه نکرد و نرم لباشو رو لبای دازای گذاشت و آروم بوسیدش...حس اینکه دازای روش حساس بود دیوونش میکرد و باعث میشد امیدوار بشه...اره به آینده شون امیدوار بشه که باهم زندگی دارن...میتونن بسازن
........................
صبح فردا بیدار شد و دازای رو کنارش ندید و باعث شد بغض راه گلوشو ببنده...دیشب شب رویایی نبود...برای چویا آخراش لذت بخش بود چون در اصل یه تنبیه بود و حالا چویا توان بلند شدن نداشت و حداقل انتظار داشت دازای پیشش بود...اما اون چویا رو فقط شریک جنسیش میدید...هیچوقت در هین رابطه باهاش مهربون نبود و بدجنس تر از هر موقع میشد.
خدمتکار وارد اتاق شد و سینی رو کنار میز گذاشت
" دازای ساما گفتن براتون صبحونه رو بیارم اتاق...و گفتن کمکتون کنم...چه کمکی ازم بر میاد؟ "
چویا آروم گفت
+ کمک لازم ندارم میتونی بری
خدمتکار تعظیم کرد و چویا سعی کرد درد کمر و پایین تنه اش رو نادیده بگیره و موفق شد بلند شه که مایع ای سفید رنگ ازش خارج شد و لعنتی به دازای فرستاد
+ مرتیکه عوضی...لعنت بهت دازای!!!!
جمله دوم رو بلند داد زد و لنگ زنان تا حموم رفت و روی وان نشست و سعی کرد اون مایع سفید رنگ رو بیرون بکشه ولی درد بهش اجازه نمیداد...بار اولش نبود اما هنوز عادت نکرده بود.
بعد از حموم کوتاهی با حوله رو تخت نشست و متوجه شد رو تختی عوض شده...لبخندی زد و صبحونه اش رو خورد و رو تخت دراز کشید...توان بلند شدن نداشت و ماموریت شون هم فردا بود و امیدوار بود تا فردا بتونه درست راه بره.
.........................
به هزار یک بدبختی از اتاق بیرون اومد و سمت پذیرایی رفت و دازای رو در حال کتابخواندن دید
+ احمق لندهور تو چرا منو ول کردی ابله
_ چون کار داشتم
چویا لنگ زنان رو مبل نشست و دازای نیشخند زد...
_ خیلی بنفش بهت میاد
چویا جا خورد...لباسش مشکی بود و نمیدونست دازای چیو میگه
_ اون لکه های رو گردنت...احمق جون
چویا سرخ شد و با عصبانیت گفت
+ نمیبخشمت...زدی داغونم کردی الانم نیشخند میزنی؟ تو خیلی پرویی
_ خب یه شریک ساده ای...زنم نیستی که ازت مراقبت کنم
+ تو کلا کم داری...ایی
دستشو رو کمرش گذاشت و دازای با نگاه بدی بهش گفت
_ از تنبیهت درس بگیر...یا نکنه بازم میخوای؟
_____________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱.۸k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط